![]() |
![]() |
|
| آخرین فریادم سکوت |
|
من که رفتم بنویسید دمش گرم نبود خانه در خاکِ خدا داشت ، تماشایی بود بنویسید که با ماه ،کبوتر می چید بنویسید که با چلچله ها الفت داشت دلش از زمزمهی نور عطش می بارید بنویسید زبان داشت ولی لال نشد پنجه بر پنجرهی روشن فردا می زد سرد و سرما زده از سمت کویر آمده بود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 6 خرداد1387ساعت 2:38 AM توسط hossein |
|
|
رفتار من عادی است اما نمی دا این روزها از دوستان و آشنایان هر کس مرا می بیند از دور می گوید: این روزها انگار حال و هوای دیگری داری ! اما من مثل هر روزم با آن نشانیهای ساده با همان امضإ ،همان نام با همان رفتار معمولی مثل همیشه ساکت و آرام این روزها تنها حس می کنم ،گاهی ، کمی گنگم گاهی کمی گیجم حس می کنم از روزهای پیش قدری بیشتر این روزها را دوست دارم گاهی از تو چه پنهان با سنگها آواز می خوانم و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم این روزها گاهی از روز و ماه و سال ، از تقویم از روزنامه ،بی خبر هستم . حس میکنم گاهی کمی کمتر گاهی شدیداٌ بیشتر هستم حتی اگر میشد بگویم این روزها گاهی خدا را هم یک جور دیگر می پرستم از جمله دیشب هم دیگرتر از شبهای بی رحمانه دیگر بود؛ من کاملاٌ تعطیل بودم اول نشستم خوب جورابهایم را اتو کردم تنها – حدود هفت فرسخ – در اتاقم راه رفتم با کفشهایم گفتگو کردم بعد از آن هم رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم و سطر سطر نامه ها را دنبال آن افسانه موهوم دنبال آن مجهول گشتم چیزی ندیدم تنها یکی از نامه هایم بوی غریب و مبهمی می داد انگار از لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه بوی تمام یاسهای آسمانی احساس می شد دیشب دوباره بی تاب در بین درختان تاب خوردم از نردبان ابرها تا آسمان رفتم در آسمان گشتم و جیبهایم را از پاره های ابر پر کردم جای شما خالی ! یک لقمه از حجم سفید ابرهای ترد یک پاره از مهتاب خوردم دیشب پس از سی سال فهمیدم که رنگ چشمانم کمی میشی است و بر خلاف سالهای پیش رنگ بنفش و ارغوانی را از رنگ آبی دوست تر دارم دیشب برای اولین بار دیدم که نام کوچکم دیگر چندان بزرگ و هیبت آور نیست این روزها دیگر تعداد موهای سفیدم را نمی دانم گاهی برای یاد بود لحظه ای کوچک یک روز کامل جشن می گیرم گاهی صد بار در یک روز میمیرم حتی یک شاخه از محبوبه های شب یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر احساس گنگ آشنایی می کند گاهی دل بی دست و پا و سر بزیرم را آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کند اما غیر از همین حسها که گفتم غیر از این رفتار معمولی غیر از این حال و هوای ساده و عادی حال و هوای دیگری در دل ندارم " رفتار من عادی است. " |
|
+ نوشته شده در
جمعه 19 بهمن1386ساعت 1:1 AM توسط hossein |
|
|
چه میهما نان بی دردسری هستند
مردگان ! نه به دستی ظرفی را چرک میکنند نه به حرفی دلی را آلوده ! تنها به شمعی قانع اند و اندکی سکوت !... (حسین پناهی) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 دی1386ساعت 3:40 PM توسط hossein |
|
|
بايد فراموشت کنم
چنديست تمرين مي کنم من مي توانم ! مي شود ! آرام تلقين مي کنم حالم ، نه ، اصلا خوب نيست تا بعد، بهتر مي شود فکري براي اين دلِ آرام غمگين مي کنم من مي پذيرم رفته اي و بر نمي گردي همين ! خود را براي درک اين ، صد بار تحسين مي کنم کم کم ز يادم مي روي اين روزگار و رسم اوست ! اين جمله را با تلخي اش ، صد بار تضمين مي کنم مجنونم و دلزده از ليليا خيلي دلم گرفته از خيليا ...
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 17 دی1386ساعت 3:30 PM توسط hossein |
|
|
سال 1332 دختر خانواده همراه با مادرش كنار حوض روي تخت چوبي نشسته اند و يك ظرف هندوانه قرمز جلوي شان است. دختر خانواده براي دختر همسايه تعريف مي كند: آره زري جون، داداش فرمونم وقتي شنيد اين پسر لاغرمردني به من متلك گفته همچين زدش كه به سوسك مي گفت خرس قطبي. تازه خود داداشم هم گفته مي خواد برام يه شوهر خوب پيدا كنه.مادر دختر مي گويد: خدا سايهء مرد را از سر هيچ خونه اي ورنداره! سال 1342 پدر خانواده با عصبانيت وارد اتاق مي شود و پس از آنكه كمي جَنَم رو كرد و چهار تا كاسه كوزه را زد شكست، فرياد مي زند: دخترهء چشم سفيد حالا واسهء من دانشگاه قبول ميشه... چشمم روشن... مردم از فردا نمي گويند آقا رضا غيرتِ تو شكر؟ هيچي ديگه ولش كن فردا مي خواهد شلوار مدل برمودايي و مانتوي بدن نما بپوشد و نوبل صلح هم بگيره... زن اگر اجنبي ها بهش نوبل صلح بدهند مردم چي مي گويند؟مادر خانواده با لحن التماس آميز مي گويد: مرد، حالا چرا شلوغش مي كني؟ نوبل و برمودا چيه؟ دخترمون فقط دانشگاه قبول شده، همين... اين قدر سخت نگير...بالاخره با اصرارهاي مادر، پدر قبول مي كند دخترش به دانشگاه برود. وقتي پدر قانع شده سيگارش را روشن مي كند و مادر مي گويد: مرد، خدا سايهء تو را از سر ما كم نكند! سال 1352 فريادِ مردِ خانواده تمام كوچه را پر مي كند: چي؟! مي خواهد برود سرِ كار؟! يعني من اين قدر بي غيرت شدم كه دخترم بره سر كار و پول بيآره تو خونه؟ پس من اينجا هويجم؟ مگر اين كه بابت اين بي آبرويي از روي نعش من رد شويد...كسي از روي نعش مرد خانواده رد نمي شود ولي دختر خانواده هم چند ماه بعد با وجود غرغرهاي پدرش بالاخره سر كار مي رود. صداي مادر خانواده به گوش مي رسد: مرد، خدا تو را براي ما حفظ كند! سال 1382 مرد خانواده: آخه خانم اين چه وضعيه؟ روز اولي كه آمدي خواستگاريم، گفتم دلم نمي خواهد زنم از اين مانتوها بپوشد و آرايش كند، گفتي دورهء اين اٌمٌل بازي ها گذشته، ما هم گفتيم چشم! بعد گفتي اگر خانه خريدي به جاي مهريه خانه را به نامم كن، گفتم چشم! آن اول حق طلاق را هم از ما گرفتي، حالا هم مي گويي بنشينم توي خانه بچه داري كنم؟ زن: عزيزم مگه چه اشكالي داره؟ مگه تو ماهي چقدر حقوق مي گيري؟ تمام حقوقت هم بابت كرايه تاكسي، خرج ناهار خودت و مهد كودك بچه و جريمهء ماشينت مي رود. حالا اگر بنشيني توي خانه و از بچه نگه داري كني هم خرجمان كم مي شود هم بچه مان وقتي بزرگ شد از كمبود محبتِ پدر و مادر رنج نمي برد... آفرين عزيزم ... خدا سايه ات را (فعلا) سر ما نگه دارد... سال 1482 زن خانواده: عزيزم تو كه انقدر فسيل نبودي. مثلا توي دوستانت به روشن فكري معروفي. آخه چه اشكالي دارد؟ اين همه سال ما زن ها بچه دار شديم حالا به كمك علم چند وقتي هم شما مردها از اين كارها بكنيد. اصلا مگر نمي گفتي جد بزرگت هميشه مي گفته: چه مردي بود كز زني كم بود؟پس از مقداري بحث منطقي مرد بالاخره قبول مي كند و نه ماه بعد وقتي بچه بغل وارد خانه مي شود زن با عشوه مي گويد: مرد ... يعني سايه تو تا كي بالاي سر ماست؟ سال 1582 چند تا مرد دور هم نشسته اند و در حاليكه سبزي پاك مي كنند آهسته مشغول تبادل نظرند. - آره... مي گويند هدف اين جنبش بازگرداندن حق و حقوق ضايع شدهء مردهاست... - حق با آقا جمشيده... ببينيد اين زن ها چقدر از ما سواستفاده مي كنند؟ تا وقتي خونهء بابامونيم بايد آشپزي و بچه داري و اينها را ياد بگيريم و توسري بخوريم، بعدش هم بدون مشورت زنمان مي دهند و زنمان هم مارا استثمار مي كند... - خب مي گفتم... اسم اين جنبش سيبيليسم است و... در اين حال با ورود خانم يكي از آنها بحث به زياد بودن گِل سبزي كشيده مي شود! زن مي گويد: خدا سايهء شما مردها را از سر سبزي ها كم نكند! سال 1882 راديو، موج FM، شبكهء پيام (صداي يك خانم) بااعلام ساعت نه شب شما خانم هاي عزيز را در جريان آخرين اخبار رسيده قرار مي دهم. به گزارش خبرگزاري بانوپرس دقايقي قبل سايهء آخرين نمونهء نادر از جنس «مرد» از روي كرهء زمين محو شد! پس از پايان عمر اين آخرين بازمانده از شاخهء زينتي مردها از اين پس نام اين موجودات را فقط در كتاب هاي تاريخ مي توان پيدا كرد. ساعت 9 و 15 دقيقه با خبرهاي جديدي در خدمت شما خانم هاي عزيز خواهم بود. دينگ دينگ! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 آبان1386ساعت 1:43 PM توسط hossein |
|
|
آسمان همچو صفحه دل من
روشن از جلوه های مهتابست امشب از خواب خوش گریزانم که خیال تو خوشتر از خوابست خیره بر سایه های وحشی بید می خزم در سکوت بستر خویش باز دنبال نغمه ای دلخواه می نهم سر بروی دفتر خویش تن صدها ترانه میرقصد در بلور ظریف آوایم لذتی ناشناس و رویا رنگ می دود همچو خون به رگهایم آه ... گویی ز دخمه دل من روح شبگرد مه گذر کرده یا نسیمی در این ره متروک دامن از عطر یاس تر کرده بر لبم شعله های بوسه تو میشکوفد چو لاله گرم نیاز در خیالم ستاره ای پر نور می درخشد میان هاله راز ناشناسی درون سینه من پنجه بر چنگ و رود می ساید همره نغمه های موزونش گوییا بوی عود می اید آه... باور نمیکنم که مرا با تو پیوستنی چنین باشد نگه آن دو چشم شور افکن سوی من گرم و دلنشین باشد بیگمان زان جهان رویایی زهره بر من فکنده دیده عشق می نویسم بر وی دفتر خویش جاودان باشی ای سپیده عشق فروغ فرخزاد |
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 آبان1386ساعت 12:46 PM توسط hossein |
|
|
وقتي كه اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود و در تمام شهر قلب چراغ هاي مرا تكه تكه مي كردند وقتي كه چشم هاي كودكانه ي عشق مرا با دستمال تيره قانون مي بستند و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد وقتي كه زندگي من ديگر چيزي نبود هيچ چيز بجز تيك تاك ساعت ديواري دريافتم كه بايد. بايد. بايد. ديوانه وار دوست بدارم.
** فروغ فرخزاد(پنجره |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 6:24 PM توسط hossein |
|
|
به سلامتی دیوار! چون هر مرد و نامردی بهش تكیه می كنه!...
به سلامتی كلاغ! نه برای سیاهیش، برای یك رنگیش!... به سلامتی كرمه خاكی! نه برای كرم بودنش! برای خاكی بودنش!... به سلامتی گاو! چون نگفت من گفت ما!... و به سلامتی ما كه دوست داشتن یادمون نرفته!!!...
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 3:1 PM توسط hossein |
|
|
در من غم بيهودگيها مي زند موج
در تو غرور از توان من فزونتر در من نيازي مي كشد پيوسته فرياد در تو گريزي مي گشايد هر زمان پر *** اي كاش در خاطر گل مهرت نمي رست اي كاش در من آرزويت جان نمي يافت اي كاش دست روز و شب با تار و پودش از هر فريبي رشته عمرم نمي بافت *** انديشه روز و شبم پيوسته اين است ((من بر تو بستم دل ؟ دريغ از دل كه بستم افسوس بر من، گوهر خود را فشاندم در پاي بتهائي كه بايد مي شكستم *** اي خاطرات روزهاي گرم و شيرين ديگر مرا با خويشتن تنها گذاريد در اين غروب سرد دردانگيز پائيز با محنتي گنگ و غريبم واگذاريد *** اينك دريغا آرزوي نقش بر آب اينك نهال عاشقي بي برگ و بي بر در من، غم بيهودگيها مي زند موج در تو، غروري از توان من فزونتر |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 7 خرداد1386ساعت 2:46 PM توسط hossein |
|
|
این چه عشقی است که دردل دارم من از اینعشقچه حاصل دارم می گریزی زمن و در طلبت باز هم کوشش باطل دارم باز لبهای عطش کرده من عشق سوزان تو را می جوید می تپد قلبم و با هر تپشی قصه عشق تو را می گوید فروغ فرخزاد |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 5 مرداد1385ساعت 1:53 PM توسط hossein |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
طبيبان بر سر بالين من آهسته ميگويند كه امشب تا سحر اين عاشق ديوانه ميميرد دلم در سينه ميسوزد تو را ناديده ميميرم حديث آرزو هايم همه نا گفته ميماند
نگاه ساكت باران به روي صورتم دزدانه ميلغزد ولي ياران نميدانند كه من دريايي از دردم به ظاهر گر چه ميخندم ولي اندر سكوتي تلخ ميگريم |
| پیوندهای روزانه |
|
شیمای عزیز شهر فرنگ دهکده عشق... وبلاگ دانشجویان شهر سازی ارومیه تنهای تنها اگه عاشقی بیا تو هواداران آرسنال آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 مرداد 1385 تیر 1385 |
|
RSS
|